#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_248

منم دوباره نوشتم و امضا زدم و خودكارو برگردوندم، پسره اخمی كرد و گفت

پستچی: چشم كردين امكاناتو....

اينم امروز لج كرده با من....

بعدم دستگاهشو خاموش و روشن كرد و دوباره خودكارو داد دستم.

نفسمو فوت كردمو دوباره نوشتم چون عصبانی بودم خطم از دفعه هاي قبلی بدتر شد، بازم محل ندادم.

پسره همينجوري كه خم شده بود روي دستگاهش گفت پستچی: چند سالتونه؟ من: نوزده...

سرشو آورد بالا و نگام كرد، با تعجب گفت پستچی: نوزده؟ من: بله تعجب داره؟

پستچی: نه آخه بهتون شونزده هيفده بيشتر نميخوره البته خانوما كه دوست دارن كمتر ديده بشن...

من: اتفاقا من دوست ندارم. ولی متاسفانه كمتر ديده ميشم همه همينو ميگن.

پاكتو به سمتم گرفت و گفت پستچی: برادرتونه؟

يه نگاه به پاكت كردم ماله آرمان بود، گواهينامش بود كه تمديدش كرده بود...

موندم چی بگم، روي دستگاه فاميل خودمو نوشته بودم و حالا نميتونستم بگم خواهرشم...

من: شما تو اين دو دقيقه ميخوايين آمار كل خاندان مارو در بيارين؟!

پستچی: شرمنده خيلی سوال پرسيدم دست خودم نيست اخلاقم اينجوريه....

ولی اين آخريو بايد ميپرسيدم بايد بنويسم كه به كی تحويلش دادم...

چی ميگفتم حالا بهش؟

بگم خواهرشم ميگه چرا فاميلاتون يكی نيست پسره انقدر كه فضوله هر چی بگم يه جوابی توي آستينش داره....

از فكري كه كردم خوشحال شدم، حداقل اينجا ميتونسم از همسرش بودن لذت ببرم...

بدون ترديد گفتم


romangram.com | @romangram_com