#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_247

لبخندي زد و گفت

پستچی: ساعت خواب، من سه ساعته اينجا معطلم شما خواب بودين؟...

با غيض گفتم

من: خير بيدار بودم...

پسره اشاره اي به چشمام كرد و گفت پستچی: كاملا مشخصه.

با عصبانيت گفتم

من: بله خواب بودم مشكليه؟ دوباره خنديد و گفت

پستچی: نه بابا چرا ناراحت ميشين؟

اصلا خوب كاري كردين من حسوديم شد، آخه هر روز ساعت پنج بايد بيدار بشم ولی شما تا ساعت يك خوابين....

من يه روز تا يك بخوابم با توپ و خمپارم بيدارم كنن انقدر كه شما ناراحت شدين ناراحت نميشم...

چشمام چهار تا شد و گفتم من: مگه يكه؟ در حالی كه خودكاري به دستم ميداد گفت پستچی: بله...

ساعت موبايلشو نشونم داد، بعدم در حالی كه به دستگاه كوچيكی كه روي موتورش بود اشاره ميكرد گفت

پستچی: اينجا اسم و فاميلتونو بنويسين و امضا كنين.

با تعجب گفتم من: روي اين؟ پستچی: بله.

نتونستم جلوي خودمو بگيرم و گفتم

من: ايول به امكانات، قبلا كاغذ خودكار بود، چه چيزا اومده آدم هنگ ميكنه..

اسم و فاميلمو نوشتم و امضا زدم، خطم انقدر داغون شده بود كه نگو...

ولی به روي خودم نياوردم.

پستچی: ببخشيد ذخيره نشد ميشه دوباره بنويسين؟


romangram.com | @romangram_com