#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_246

با تعجب گفتم من: منتظر من؟

اشرف خانوم: پستچيه بايد امضا كنی اسم بنويسی كه منم سوات ندارم.

ميگه بايد يه آدم باسوات بياد، پاشو مادر پاشو بنده خدا منتظره.

من: ينی هيچ آدم باسواد ديگه اي خونه نيست؟

صداي زنگ آيفون بلندشد و اشرف خانوم منو مثل توپ شوت كرد و رفت سمت آيفون، صداشو شنيدم

اشرف خانوم: نه كسی نيست مادر بدو، اومدن پسرم اومدن.

غر زدم:

من: اه دو دقيقه نميزارن آدم كپه مرگشو بزاره.

سه ساعت بايد لباسمو عوض كنم آخه يه لباس خواب صورتی تنم بود.

اگه به خودم بود كه همونطوري ميرفتم ولی خب اينجا ايرانه و منم مسلمون....

ديگه همينجوريم كه نميشه....

دم دست ترين لباسی كه توي اتاقم پيداكردم پوشيدم.

يه جين مشكی با مانتو سفيد و شال قرمز...

يه نگاه به خودم انداختم اه اه چه قيافه ضايه اي لباس رنگ و وارنگ چشمامم كه از زور پف باز نميشد.

ولی چاره اي نبود وقتی نداشتم واسه درست كردن قيافم.

از پله ها دوييدم پايين و مشغول بستن دكمه هاي مانتوم شدم.

تا دم در دوييدم، اه اين حياطم كه انقدر بزرگه كه از اينور به اونورش بخواي بري بايد دربست بگيري...

وقتی به در رسيدم به معناي واقعی از نفس افتاده بودم. ....

درو باز كردم، با باز شدن در پسري كه پشتش به در بود چرخيد سمتم و گفت پستچی: خانوم آريان؟ من: بله


romangram.com | @romangram_com