#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_245
رفتم طرف در.....
ولی چون چشمام هنوز بسته بود و چيزي نميديدم خوردم به يه چيز نرم و بعدشم پخش زمين شدم....
تا جايی كه من يادمه آوار سفت و سخته نه نرم...!!!
شايد خدا دلش بحال من سوخته و آوار نرم شده كه دردم نياد...!!!
وااااااي معجزه، يادم باشه واسه همه تعريف كنم بعدا...
همينطوركه داشتم با خودم فكر ميكردم كه چيشده و موقعيتمو ميسنجيدم لاي چشمامو آروم آروم و با ترس باز كردم.
هنوزم نرمی و گرما رو احساس ميكردم!
وقتی چشمام كامل باز شد دوتا توپ ديدم چسبيده به چشمم....
ترسيدم و دوباره شروع كردم جيغ كشيدن كه جيغ من قاطی شد با يه جيغ ديگه....
وقتی توپا از چشمم فاصله گرفتن تازه متوجه موقعيتم شدم...
اون دوتايی كه فكر ميكردم توپه توپ نبوده و چشماي اشرف خانوم بوده....
اون نرمی هم كه فكر ميكردم آوار نرمه، آوار نبوده و خود اشرف خانوم بوده كه من تو بغلش بودم....
اون يكی ديگم كه فكر ميكردم زلزلس مثل اينكه زلزله نبوده و اشرف خانوم بوده كه بدن منو با قدرت يه زلزله دوازده ريشتري تكون ميداده كه بيدار بشم...!!!!
خب مثل اينكه خطر زلزله از كنار گوشم گذشت!!!...
اشرف خانوم اخم ساختگی كرد و گفت
اشرف خانوم: چته مادر؟ زهر ترك شدم كمرمم شكست...
من: عههه تقصير شماست كه منو مثه زلزله لرزوندي، من بايد بگم زهر ترك شدم ترسيدم خب.
اشرف خانوم: خب حالا وقته اين حرفا نيست، پاشو برو دم در منتظرن.
romangram.com | @romangram_com