#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_244
چقدر راحت بهم گفت عاشق شدنشو...
چه سخت بود شنيدنش براي من...
با يادآوري اين قضيه يه ذره انرژي كه واسم مونده بود از بين رفت و افتادم روي تخت و سرمو فرو كردم توي بالشت و به هق هق افتادم.
توي نرمی و تاريكی بالشت و بين هق هقام فقط آرمان جا داشت، آرمان با اون قيافه جذاب و دوست داشتنی....
با اون اندام ورزيده و عضلانی...
هر كاري كردم به پسري كه قلبش متعلق به كسه ديگه ايه فكر نكنم نشد كه نشد.
من خودمو مالك آرمان ميدونستم، مالك قلبش...
*فصل سی و ششم*
روي تختم چرخيدم و پتومو مثل مار پيچيدم دور خودم و دوتا انگشت سبابمو فرو كردم توي گوشم و محكم فشار دادم تا ديگه صداي كوفتی زنگو نشنوم.
فكر كنم دو ساعت بود داشت زنگ ميزد، شايدم بيشتر...
زير لب غر زدم
من: يكی باز كنه اون لعنتی رو، اه اه اه يعنی هيچ كس تو اين خراب شده نيست اون لامصبو باز كنه؟
انقدر خسته بودم كه در حال غر زدن به خودم خوابم برد.....!!!
صداي زنگ تبديل شد به يه زلزله ي دوازده ريشتري....
از بچگی بيشتر از هر چيزي از زلزله وحشت داشتم، اصلا دلم نميخواست بدنم بمونه زير آوار....
بخاطر همين نفهميدم چطوري از جام پريدم و در حالی كه جيغ ميزدم و ميگفتم: فرار، فرار، زلزله...
romangram.com | @romangram_com