#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_243
آرمان كه عصبانيتش ده برابر شده بود فرياد زد سرش
آرمان: گرفتی جوابتو؟ جول و پلاستو جمع كن و برو يه بار ديگه ببينم دور و بر نفس ميپلكی قلماي پاتو خورد و ميكنم زندت نميزارم.
بعدم دست منو كشيد و منم پشت سرش راه افتادم.
يا خدا الان ميرم زير باد كتك...!!!
در اتاقمو باز كرد و با عصبانيت داد زد سرم آرمان: گمشو توي اتاقت از ترس داشتم به خودم می*شا*شی*دم...
همينطور كه اشكام ميريخت با ترس گفتم
من: آرمان بخدا من بی خبر بودم، تورو خدا نشكن دست و پامو...
با اخم و عصبانيتی كه ازش كم نشده بود گفت
آرمان: اگه يه درصدم ميدونستم با ميل خودت اينجائه الآن زنده نبودي.
حالام ميتمرگی توي اتاقت تا نرفتن از اتاق بيرون نمياي كه قلماي پاتو خورد ميكنم...
اينو گفت و از اتاق رفت بيرون و درو با نهايت قدرتش كوبوند بهم...
با خودم گفتم: حالا اگه تهديدم نميكردي خودم بيرون نميومدم...
از صداي در اتاقش فهميدم اونم پايين نرفته.....
خداروشكر خيالم راحت شد، گفتم باز الان ميره پايين دعوا....
نشستم لب تخت و كلی توي دلم ذوق كردم كه بخاطر من عصبانی شده و آبروريزي راه انداخته....!!!!
ولی چند لحظه بعد از ذوق كردن خودم پشيمون شدم چون آرمان كلا از آرشام بدش مياد.
چون آرشام اهل همه چيز هست و اگه بجاي من از آرام خواستگاري كرده بود كه الآن پايين خون و خونريزي راه افتاده بود. ....
به خودم غر زدم
بايد بفهمی، بفهم اون عاشقه عاشق يه دختر ديگه...
romangram.com | @romangram_com