#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_242
آرشام: من خيلی دوستت دارم نفس...
من: ولی من ازت متنفرم آرشام..
آرشام: من...
هردوتامون با صداي عصبی آرمان ميخكوب شديم.
هيچ وقت آرمانو اينجوري عصبی نديده بودم.
شده بود درست شبيه يه كوه آتشفشان در حال فوران...
شلوار بادمجونی با پيراهن ياسی تنش بود، كروات بنفشش شل بود و گوشه پيراهنش زده بود بيرون...
حسابی بهم ريخته بود و معلوم بود الان اينطوري شده...
از برق چشاش مو به تنم سيخ شد و از تن صداي عصبی و بلندش تنم شروع كرد به لرزيدن و بغض كردم، حسابی ترسيده بودم. فكش انقدر منقبض بود كه هر آن امكان داشت دندوناش خورد بشه...
آرمان: اين عوضی كه اينجا واستاده تمام لباس زيراي دوست دختراش ريخته گوشه گوشه اتاقش. همشونو ديدم هم خودشونو هم لباساشونو، بگم اسماشونو؟ هستی، دنيا، پرستو، شيدا، پونه...بسه يا بازم بگم براتون؟
آرشام با عصبانيت رفت طرفش، با هم درگيرشدن. خيلی ميترسيدم خيلی.
آرشام: چی چرت و پرت بلغور ميكنی واسه خودت عوضی؟ آرمان يقشو گرفت و چسبوندش به ديوار فرياد زد آرمان: عوضی منم يا تو مرتيكه آشغال...
ديگه هيچی نميفهميدم و فقط بيصدا زار ميزدم.
با فرياد عصبی آرمان به خودم اومدم.
آرمان: با توام گفتی دوسش داري كه شير شده واسه من اينجا؟ با بغض گفتم
من: نه بخدا من هيچی نگفتم، از وقتی اومديم تو حياط همش اون داره حرف ميزنه...
من اصلا روحمم از اين خواستگاري خبر نداشت ظهر كه ازكلاس اومدم آتنا جون گفت منم به احترامش قبول كردم ولی گفتم جوابم منفيه. به خودشم گفتم، گفتم كه ازش متنفرم.
رومو كردم به آرشام و گفتم
من: آرشام خان من بهت علاقه ندارم كه هيچ ازت متنفرم هستم.
romangram.com | @romangram_com