#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_240

آرشام گلو داد دستم و زير گوشم ويز ويز كرد آرشام: قابلتو نداره خوشگل خانوم..

گلو با نفرت ازش گرفتم و پشت چشم نازك كردم، می خواستم جوابشو بدم ولی ديدم كم محلی بهترين جوابه...

بدون اينكه دسته گلو توي آب بذارم گذاشتمش روي ميز و يه جورايی بی احترامی كردم....

شربت هايی كه اشرف خانوم درست كرده بودو برداشتم و به همه تعارف كردم.

بعدم سينی به دست نشستم بغل آرام.

بقيه پذيرايی رو اشرف خانوم ميكنه و من همين كه شربت آوردم كلی به خودم زحمت دادم.

آرام كنار گوشم گفت

آرام: مجنون خان چه تيپيم زده...

نگاهش كردم، يه دست كت و شلوار خاكستري تيره با پيراهن خاكستري روشن و كروات دودي...

موهاشو فشن درست كرده بود، صورت گرد و چشماي عسلی بی روح...

در كل تيپش خوب بود ولی من ازش متنفر بودم...

شايد اگه آرمان نبود به چشم ميومد ولی حالا...

نميدونم، چقدر نشستن و از چيا حرف زدن چون هواسم اونجا نبود، تمام هواسم پيش آرمان بود، آرمانی كه معلوم نبود كجاست؟

شايد الان دست تو دست عشقشه تو خيابونا...

ولی اون گفت دختره نميدونه شايد به من دروغ گفته شايدم تا الان بهش گفته كه دوستش داره.

با سلقمه ي آرام و پشت سرش صداي بابا فرزاد به خودم اومدم.

فرزاد: پاشو ديگه دخترم، بريد توي حياط پشتی.

بدون توجه به آرشام يه با اجازه آروم گفتم و رفتم توي حياط پشتی.

نشستم روي تخت بغل حياط تا شاهزاده خان تشريف آوردن آرشام: ميگم بيا قدم بزنيم بهتره...


romangram.com | @romangram_com