#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_239

خدارو شكر كردم كه واسه خلقتم كم نزاشته، همه چيم بهم مياد و موزونه...

اينهمه زيبايی فقط به چشم خودم نمياد، هركی ميبينه زيباييمو تحسين ميكنه....

ولی آخه اين زيبايی چرا به چشم آرمان نمياد؟ شونه بالا انداختم و گفتم

معلوم نيست عشقش ديگه چه شكليه...؟؟!!!

لباسامو پوشيدم و موهامو با سشوار خشك كردم و روشونو اتو كشيدم.

با كيليپس جمعشون كردم و شالمو انداختم روي سرم و صندلامو پوشيدم.

تا وقتی كه بيان نشستم سر لب تابم و رفتم توي دنياي مجازي...

دنياي مجازي كه اين روزا انگار خيلی شيرين تر از دنياي حقيقی بود...

نميدونم ساعت چند بود كه اومدن...

آتنا جون صدام زد، حسابی استرس داشتم و دلم يه جوري بود....

رفتم پايين هنوز درو باز نكرده بودن تا من برم پايين.

همه بودن جز عشقم آرمان....



آرام يه شلوار مشكی و تاپ قرمز پوشيده بود.

آتنا جونم يه كت و دامن بلند مشكی با يه روسري كوچولوئه همون رنگی..

فرزادخان هم يه دست لباس ورزشی آديداس مشكی رنگ.

در باز شد و اول عمو زن عمو بعدم آرشام با يه دسته گل بزرگ اومدن داخل.

به عمو و آرشام فقط سلام كردم آخه خوشم نمياد زرت و زورت به همه دست بدم....!!!!

با زن عمو هم يه روبوسی سرد كردم.


romangram.com | @romangram_com