#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_237
آتنا: يعنی ميان خواستگاري واسه آرشام، يه دل نه صد دل عاشقت شده...
با بغض گفتم من: واااي آتنا جون...
يعنی انقدر مزاحمم و جاتونو تنگ كردم؟ خوب ميگفتين ميرفتم خودم، چرا بدون هماهنگی من خواستگار راه ميدين؟ آتنا محكم بغلم كرد و گفت
آتنا: اين چه حرفيه كه ميزنی خوشگلم؟ تو دختر گل منی...
آرزو من و فرزاد خوشبختيه توئه، آرزوي هممونه....
خيلی گفتن ديگه از پسشون بر نيومدم كه نيان، ولی اصلا اجباري در كار نيست ميتونی جواب منفی بدي، ما اصلا ناراحت نميشيم عزيز دلم، از زبون خودت بشنون خيلی بهتره..
من: مطمئن باشين جوابم منفيه چون اصلا نميخوام ازدواج كنم نه با آرشام نه با كس ديگه اي.
آتنا: تو مختاري واسه زندگی خودت، خودت تصميم بگيري هر كاري كه ميدونی درسته بكن.
من: اگه ام مزاح...
پريد وسط حرفم و دستشو گذاشت روي دهنم
آتنا: ديگه مزاحمم و جاتونو تنگ كردم و از اين جور حرفا نشنوم كه ناراحت ميشم حسابی. زير لب تشكر كردم و كولمو پشت خودم كشيدم و از پله ها رفتم بالا.
خودمو انداختم روي تختم و فكر كردم كه اين آرشام چرا ول كن من نيست؟ چرا آرمان كه عاشقشم گير نميده بهم؟ انقدر غر زدم كه واسه ناهار صدام زدن.
يه شلوار سواركاري مشكی با سويی شرت آبی پوشيدم موهامو بالاي سرم جمع كردم و رفتم پايين.
آرمان نبود مثل اينكه شركته...
واي اگه آرمان بفهمه چيكار ميكنه؟ يعنی اصلا واسش مهمه يا نه؟ چقدر دوست دارم عكس العملشو ببينم.
سريع قورمه سبزيمو خوردم و بعد از تشكر پريدم بالا.
اول رفتم سراغ كمدم تا يه لباس مناسب واسه شب پيداكنم.
نميدونم چرا اصلا دلم نميخواست خوب به نظر برسم؟ انقدر گشتم تا يه لباس ساده و پوشيده و معمولی پيدا كنم.
ولی متأسفانه همچين چيزي نداشتم...!!!!
romangram.com | @romangram_com