#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_236

دوتاشون داشتن با خنده نگاهم می كردن....

منی كه با آتنا و فرزاد مثل دوستام راحت بودم هميشه حالا شرم ميكردم نگاهشون كنم.... باز سرمو انداختم پايين، چه سر به زير شده بودم بخاطر عشقم...

فرزاد: نفسو بايد از خودم خواستگاري كنی...

انقدر فكرم مشغول بود كه نفهميدم آتنا و فرزاد كی رفتن بيرون.

انقدر قيافم و كارام ضايس كه مامان بابام فهميدن عشق شدم...

ولی خودش...

چرا نميفهمه پس؟؟؟

شايدم فهميده و خودشو زده به نفهمی، درست مثل من كه خودمو زدم به اون راه و نشون نميدم عاشقم...

نميدونم، نميدونم....

هيچی نميدونم جز اينكه بد جور ميخوامش....



*فصل سی و پنجم*



با اينكه با آژانس از كلاس برگشم خونه ولی داشتم از خستگی و گرما ميمردم، با خودم گفتم ميرم ميتمرگم تا شب...

به محض اينكه كليدو انداختم و رفتم داخل آتنا جون اومد سراغم آتنا: سلام عزيزم خسته نباشی، زود آماده شو بعد از ظهر عمو اينا ميان.

در حالی كه گونه آتنا جونو ميبوسيدم گفتم

من: واااي آتنا جون نميشه من از اتاقم بيرون نيام؟ دارم از خستگی بيهوش ميشم بخدا. آتنا: ميدونم خسته اي خوشگله ولی نميشه نياي اونا دارن بخاطر تو ميان بعد تو ميخواي نياي؟

يه دوش بگيري حالت جا مياد....

با چشماي متعجب و غورباقه ايم زل زدم توي چشماش وگفتم من: بخاطر من ميان؟ يعنی چی؟


romangram.com | @romangram_com