#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_235
بدجور...
نفس عميقی كشيدم و دوباره سرمو انداختم پايين.
من: انگاري بدجور عاشقش شدم...
انگار كور شدم انگار نميبينم فاصله هامونو، سنمون، خانوادمون، قد و قوارمون....
انگار نميبينم كه در برابرش مثل قولم، انگار نميفهمم وزنش از نصف منم كم تره...
انگار نميبينم قدش تا سرشونمم نيست....
انگار نميبينم با يه دست ميتونم بلندش كنم...
همه ي اينارو ميبينم ولی انگار نميبينم!!!!...
نميدونم چی شده قلب سنگم كه اينجوري خودمو ميزنم به نفهمی و نديدن...
اووووف چه گيري كردم چه بد درديه عاشقی دارم ديوونه ميشم....
چشمامو روي همه چی بستم، نميدونم چی خوبه و چی بد؟
نميدونم نميدونم...
آتنا خنديد و گفت آتنا: بهم ميايين...
فررزادم انگار يادش رفته بود برخورد منو با خانوادش...
زد پشتم و گفت
فرزاد: چه عجب داشتم ازت نا اميد ميشدم، ديگه می خواستم ببرمت دكتر فكر ميكردم خواجه اي...!!!
خوشحالم كه بلاخره اون قلبت به اميد يكی ميتپه...
خندم گرفته بود، سرمو آوردم بالا و نگاهشون كردم....
romangram.com | @romangram_com