#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_234

آتنا: بحث آشغال بودن آرشام يه طرف بحث عاشق شدن تو يه طرف ديگه.....

چشمامو گرد كردم و با تعجب گفتم

من: چی ميگی مامان؟ دارم ميگم مثه خواهرمه...!!!!

آتنا: واسه من فيلم بازي نكن.

منو نميتونی ببيچونی منی كه يه عمر بزرگت كردم.

چشمات دارن فرياد ميزنن نفسو ميخواي، چرا نميگی بهش؟؟

چرا دست دست ميكنی؟؟؟ سرمو انداختم زير.

خاك تو سرت آرمان كه يه دروغم نميتونی بگی...

نميتونستم به آتی و فرزاد دروغ بگم، همينطور كه سرم پايين بود گفتم

من: اگه اون منو نخواد ديگه اينجا احساس آرامش نداره، دلم ميخواد راحت زندگی كنه.....

فرزاد: به چه قيمتی؟ از دست رفتن خودت؟

برادر منو كه ناراحت كردي، چرا خودتو اذيت ميكنی؟؟ من: به هر قيمتی حتی از دست رفتن خودم....

دلم ميخواد اونم به من به حسی پيدا كنه اونم عاشقم بشه كم كم، مطمئنم زمان همه چيو درست ميكنه، بايد يكم صبور باشم.

فرزاد: پس آرشام بد نيست؟ من: چرا من نظرم عوض نشده.

اون خيلی رذل و كثيفه نفس پاكه خيلی پاك حتی منم براش كثيفم...!!!

آتنا: تا حالا به فاصله سنيتون فكر كردي؟ اون خيلی برات كوچيكه...

دستمو كردم لاي موهام و كلافه گفتم

من: هر لحظه دارم به همين فكر ميكنم ميدونم خودم ميدونم كه كوچيكه ميدونم حيفه برام...

ولی نميشه هركار ميكنم از فكرش بيام برون نميشه....


romangram.com | @romangram_com