#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_233

فكر كنم قهر كردن رفتن، به حهنم كه رفتن.

حتی اگه خودم عاشق نفس نبودم بازم امكان نداشت بزارم دست اون آشغال بهش بخوره.

درسته كه نفس كسيو نداره ولی من ميشدم داداشش....

چه برسه به حالا كه مرد زندگيشم...!!!!

يعنی در آينده كه مرد زندگيش ميشم ايشالا....

داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر لباساش بهش ميومد، يعنی يه لباس ساده ترنداشت بپوشه.؟...

يهو در اتاق بدون زدن باز شد.

سابقه نداشت كسی بدون در زدن وارد اتاقم بشه ولی خب....

مامان و بابا با قيافه درهم و عصبی وارد اتاق شدن.

با اومدنشون از روي تخت بلند شدم و به احترامشون نشستم.

فرزاد: اصلا ازت توقع نداشتم آرمان اين چه كاري بود؟ اين بود جواب اينهمه زحمتاي من؟؟؟؟ از بالا يه غريبه بين من و داداشم شكراب شد.....

ناراحت شدن گذاشتن رفتن، واقعا كه خيلی بی ملاحظه اي...

با عصبانيت گفتم من: نفس غريبس؟؟؟

نفس الآن جزئی از خانواده ماست، غريبه نيست دختره شمائه و خواهر من...!!!

من هيچ وقت نميزارم يه آدم كثيف عوضی بياد خواستگاري خواهرم...

آتنا: ما خودمون ميخواستيم جواب رد بديم.

من: اگه جوابتون منفی بود پس اصلا چرا گذاشتين بيان؟ فرزاد: خونه داداششه نميشد كه بگم نيان خونم.

من: به هر حال غير خواستگاري قدمشون روي چشم ولی واسه خواستگاري...

من اگه ميدونستم قلماي پاشو خورد ميكردم كه ديگه نتونه بياد اينجا زر مفت بزنه پسره ي آشغال.


romangram.com | @romangram_com