#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_232

امروز كه از كلاس برگشتم آتناجون گفت منم به احترامشون قبول كردم كه فقط باهاش حرف بزنم.

ولی به آتناجونم گفتم من الآن نميخوام ازدواج كنم نه با آرشام نه با هيچ كس ديگه اي...

روشو كرد به آرشام و گفت

نفس: در ضمن من به شما علاقه اي ندارم كه هيچ ازتون بدمم مياد.

برگشتم سمت آرشام و دوباره داد زدم من: گرفتی جوابتو؟

حالا جمع كن جلو پلاستو برو گم شوب يرون، يه بار ديگه ببينم داري دور و بر نفس ميپلكی ميزنم ميكشمتا، بخدا زندت نميزارم. ميدونی كاري رو كه بگم انحام ميدم هرطور شده.

دست نفسو كشيدم و دنبال خودم كشوندمش داخل خونه.

خودم ميدوييدم و نفسم دنبالم.

از پله ها بردمش بالا و در اتاقشو باز كردم، هولش دادم و گفتم من: گمشو توي اتاقت.

نفس با ترس گفت

نفس: آرمان بخدا من بی خبر بودم تورو خدا باز نشكن دستو پامو...

با انگشتام شقيقه هامو فشار دادم

من: يه درصدم ميدونستم با ميل خودت اينجائه الآن زنده نبودي..

حالام ميتمرگی توي اتاقت تا نرفتن حق نداري پاتو بزاري بيرون وگرنه قلماي پاتو خورد ميكنم...

اينو گفتم و از اتاقش زدم بيرون و درو محكم بستم.

بعدم رفتم اتاق خودم.

با لباس افتادم روي تخت و خيره شدم به سقف.

آخ خدا چه روز گندي بود امروز...

صداي كوبيده شدن در اومد...


romangram.com | @romangram_com