#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_231

به خود نفسم گفتم، بعد از دواج ديگه خبري نيست...

باز يقشو چسبيدم و باز بابا سعی كرد جدامون كنه من: تو غلط كردي به نفسم گفتی...

تو بدنتو به هر لجنی زدي...

نميزارم دست نجست به نفس بخوره...

فرزاد: بس كن آرمان زشته...

بی توجه به بابا گفتم

من: دور نفسو خط قرمز ميكشی فهميدي يا نه؟ كثافت بی چشم و روخنده ي حال بهم زنی زد و گفت آرشام: هه هه خوش خيال...



ولش كنم كه تو بري سراغش آره؟ كور خوندي...

من: اونش ديگه به تو هيچ ربطی نداره.

آرشام: من نفسو دوست دارم به هر قيمتی هم شده به دستش ميارم.

من: ولی اون تورو دوست نداره...!!!

آرشام: خودش كه اينو نگفته...

من: خودش چی گفته؟ گفته دوست داره؟؟؟؟

رو كردم به نفس، از ترس مچاله شده بود توي خودشو ميلرزيد و اشك ميريخت...

داد زدم سرش

من: گفتی دوستش داري كه الآن شير شده واسه من اينجا؟؟ با بغض و طوطی وار گفت

نفس: نه بخدا من هيچی نگفتم بهش، از وقتی اومديم تو حياط فقط خودش داره حرف ميزنه من يه كلمم حرف نزدم. ....

من اصلا خبر نداشتم قراره بيان.


romangram.com | @romangram_com