#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_229
سعی كردم طبيعی و خونسرد باشم...
من: برم سلام كنم...
فرزاد: نه بابا بشين تا خودشون بيان.
من: چرا؟؟؟!!!
آرام: دارن صحبت ميكنن.
من: خب بكنن...
آتنا: صحبت معمولی نيست پسرم!!!...
به گل بزرگی كه روي ميز بود اشاره كرد و ادامه داد
آتنا: آرشام جان از نفس خوشش او مده حالام رسما اومدن خواستگاري...
احساس خفگی ميكردم، گره كروات بنفشمو شل كردم كتمو درآوردمو محكم پرتش كردم روي مبل.
هر چی تلاش كردم كه آروم و طبيعی باشم نشد كه نشد...!!
داد زدم...
من: آرشام جان خيلی غلط كرده كه از نفس خوشش او مده...
عمو: يعنی چی آرمان؟
همينطور كه عصبی ميرفتم سمت حياط پشتی فرياد زدم
من: يعنی اينكه پسر شما بايد لقمه ي اندازه ي دهنش برداره، اين لقمه خيلی بزرگه واسش تو گلوش ميمونه....
ميرم كمكش كنم كه خفه نشه در بيارم از تو گلوش...
زير لب غر زدم
romangram.com | @romangram_com