#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_228
يه قورت از قهوه ي سرد شدم خوردم و كت بادمجونی رنگمو روي پيراهن ياسيم پوشيدم، كرواتمو مرتب كردم و با يه خداحافظی و خسته نباشيد سرسري از شركت زدم بيرون.
نشستم توي ماشين و كولرو زدم و تنظيمش كردم روي خودم...
خيلی زود راه افتادم.
ولی خودتون تصوركنين رانندگی واسه كسی كه جنازس تو ترافيك تهران چه حالی داره؟!
بلأخره بعد از يه ساعت و خورده اي توي ترافيك موندن رسيدم خونه.
با ديدن سوزوكی عمو و كمري آرشام كه دم در پارك بودن نفسمو با صدا فوت كردم بيرون.
با اين خستگی همينو كم داشتم...
مهمون او نم اينا، آخرين باري كه اومدن خونمون يادم نيست فكر كنم واسه دنيا اومدن آرام بود!!!...
حالا چه گيريه كه امشب اومدن؟
شانس گند منه ديگه، اي خدا شكرت، كاريش نميشد كرد.
ريموتو زدم و رفتم داخل و ماشينو پارك كردم.
با خستگی از ماشين پياده شدم و رفتم توي خونه.
با ورودم مامان و بابا و آرام و عمو و زن عمو بلند شدن.
باهاشون احوالپرسی كردم...
قضيه برام سنگين بود،نميتونستم هضم كنم شايد...
شايد علت دسته گل بزرگ و شيكی كه روي ميز بود اين بود كه خيلی وقته خونمون نيومدن...!!!!
ولی غيبت نفس و آرشام توي جمع به خوبی حس ميشد و گوياي چيز ديگه اي بود...
خودمو زدم به نفهمی و گفتم من: پس نفس و آرشام كجان؟ فرزاد: تو حياط پشتين...
كارد ميزدي خونم در نميومد، خون جلو چشمامو گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com