#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_227
رعد و برق كه ترس نداره...
لرزشش كم شده بود و ديگه جيغ نميزد، ولی قلبش مثه يه بچه گنجشك تند و تند ميزد.
داشتم جلوش كم مياوردم...
نبايد اينجوري ميشد، نبايد خودمو ميباختم...
آروم از خودم جداش كردم و نشوندمش سر جاش...
سرشو انداخته بود پايين و اشك صورتشو خيس كرده بود.
چونشو گرفتم و صورتشو آوردم بالا.
خنديدم و گفتم
من: اي نی نی كوچولوئه لوس خجالت بكش، خرس گنده رعد و برق كه لولو خورخوره نيست...
بعدم توي دلم گفتم كاش هميشه رعد و برق بزنه...
* فصل سی و چهارم*
از خستگی پاهام داشت ذوق ذوق ميكرد، دلم ميخواست زود برم خونه و بيوفتم روي تخت و بكپم...
چقدر امروز كارا سنگين بود، كمرم شكست...!!!
يه نگاه به ساعتم انداختم، هفت بود.
همينطور كه كتمو از روي صندلی بر ميداشتم رو به اميد گفتم
من: من ميرم ديگه كشش ندارم، شمام خسته اين ديگه تعطيل كنين بقيشو بزارين واسه ي بعد.
اميد: تو برو ، ما يكم كارا رو راست و ريست كنيم ميريم نگران نباش.
romangram.com | @romangram_com