#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_225

داشتم از دست اين حس هاي جديد كلافه می شدم....

قوي شدم و كنارشون زدم....

من: شروع كنيم؟ نفس: شروع كنيم.

گيتارو گرفت توي دستاي ظريفش و شروع كرد توضيح دادن.

منم هی مسخره بازي درمياوردم و لجشو در مياوردم.....

كارايی كه ميگفتو اشتباه انجام ميدادم و خندشو در مياوردم.

حق به جانب گفتم

من: برو بابا، قبول نيست تو سخت ياد ميدي...

خنديد و گفت



نفس: يعنی چی؟ سخت و آسون نداره ديگه.

خنديدم و گفتم

من: چرا من خودم مدل آسونشو بلدم...

انقدر كه خراب كاري ميكردم دستمو گرفت و گذاشت روي سيم هاي گيتار و هی ميگفت چيكار كنم.

تحمل برخورد دستامون حسابی سخت بود....

اون دستاي ظريف و يخش قصد داشت منو ديوونه تر كنه....

براي اينكه هواس خودمو پرت كنم گيتارو گذاشتم روي پام و يه سيب قرمز برداشتم و گازش زدم.

بقيشو انداختم روي ميز و گفتم من: بسه ديگه، من خسته شدم...

نفس: چه زود جا زدي...


romangram.com | @romangram_com