#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_223

كلی با خودم كلنجار رفتم كه نرم آخرم نشد.

لب تابو از روي پام گذاشتم روي تختو بلند شدم.

ادامه نسكافمو ايستاده خوردم و از اتاق زدم بيرون.

در اتاقش بسته بود.

آروم در زدم و بدون اينكه منتظر جوابش بمونم درو باز كردم و رفتم تو.

نفس يه شلواك سورمه اي با سويی شرت قرمز تنش بود.

موهاي لخت مشكيشو ريخته بود دورشو يه پاپون بزرگ قرمز زده بود بهش...

پاپوش قرمز و مشكی پاهاي سفيدشو بيشتر از هميشه توي چشم مياورد....

كتابی كه روي پاش بود با ديدن من بست و گفت نفس: چيه چرا اينجوري نگام ميكنی؟!

به خودم اومدم و دست از چشم چرونی برداشتم....

من: چيكار ميكنی؟

نفس: داشتم يخورده درس ميخوندم.

من: خوب زدي زيرشا...



نفس با تعجب گفت نفس: زير چی؟

ابرو بالا انداختم و گفتم من: يه هفته ميگذره از تولدت...

منتظر نگاهم كرد و گفت نفس: خب؟

من: خب كه خب، خرت از پل گذشت يادت رفت چه قولی بهم دادي تا گيتارو بگيري؟ مظلومانه گفت

نفس: نه يادم نرفته، ولی خب تو خودت خيلی خوب ميزنی بلدي ديگه من چی يادت بدم؟ مسخرس يه آدم مبتدي بخواد به يه استاد درس بده...


romangram.com | @romangram_com