#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_221
آرمان: يه شرط ديگه ام براي گرفتن اين گيتار اضافه شد...
بجز گذاشتن كلاس خصوصی براي من بايد همين الآن يه آهنگ بزنی تا منو جلوي اينهمه آدم رو سفيدم كنی...
با خوشحالی سرمو به نشونه ي تأييد تكون دادم و بلاخره گيتارو ازش گرفتم.
نشستم روي صندلی و چشمامو بستم بدون فكر كردن آهنگی كه عاشقش بودم و خيلی خوب ميزدمشو اجرا كردم...
فقط سكوت بود و صداي گيتار....
كسی نفس نميكشيد، انگار كه من با خدا و گيتارم تنهام...
وقتی آهنگ تموم شد با صداي كركننده دست و جيغ چشمامو باز كردم.
آيسان با تعجب نگاهم ميكرد و آرمان حالا با يه لبخند محو تماشام شده بود...
خوشحال بودم از اينكه آهنگو خوب اجرا كردم و آرمان رو سفيد شد.
آرمان: ديدي آيسان خانوم گفتم كار نفس حرف نداره؟؟؟ آيسان به تكون دادن سرش اكتفا كرد.
جالب بود ،تنها كسی كه نرقصيد من بودم، چون هر دفعه كه می خواستم پاشم با نگاه هاي آرمان ميخ ميشدم به صندلی...
بعد از خوردن شام مفصلی كه تدارك ديده بودن مهمونا يكی يكی رفتن و منم با رفتن آخرين مهمون از آتنا و فرزاد و آرمان و آرام تشكر كردم و رفتم توي اتاقم، آخه داشتم از خستگی غش ميكردم.
روي تختم نشسته بودم و دستمو آروم ميكشيدم روي سيماي گيتار.
گيتاري كه بی شك بهترين هديه ي عمرم بود....
تقه ي كوچيكی به در خورد و در باز شد.
آرمان اومد داخل و بدون مقدمه چينی گفت
آرمان: از همون صحنه اولی كه ديدمت همه حرفاتو قبول كردم، ميدونم دروغ تو كارت نيست
.....
romangram.com | @romangram_com