#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_220
آرمان: الآن ميارمش چند لحظه صبر كنين.
اينو گفت و رفت سمت اتاق، چند لحظه ي بعد اومد.
با كادويی كه توي دستش ديدم تمام اتفاقات چند ساعت پيش يادم رفت.
آرمان بی تفاوت و با اخم كم رنگی نسبت به قبل به طرفم ميومد...
هيجان زده از روي صندلی بلند شدم و فاصله ي بينمونو كم كردم...
وقتی رسيدم بهش يه جيغ خفه كشيدم و با خوشحالی گفتم من: ووووااااااي آرمااااااان خييييلی مرسييييی...
خواستم از دستش چنگ بزنم، دلم براي اون گيتار سفيد رنگی كه با پاپيون هاي قرمز و سفيد تزيين شده بود ضعف ميرفت...
دلم ميخواست هرچه سريعتر اون تار هاي خوشگلشو به صدا دربيارم...
دستمو بردم نزديك گيتار كه بگيرمش.
يه تاي ابروي خوشگل آرمان پريد بالا و گيتارو كشيد عقب.
همين طور كه خيره شده بود توي چشمام بلند گفت
آرمان: فكر نكنی اين گيتار مفتی ميشه ماله تو، بايد براش خرج كنی...!!!
منكه داشتم ميمردم تا سريع تر گيتارو بگيرم سرمو تكون دادم من: چيكار بايد بكنم؟
آرمان: بايد به منم ياد بدي!!!!...
آيسان با تعجب گفت
آيسان: واااا ....آرمان تو كه گيتار زدنو خوب بلدي، مگه نفس بلده؟؟؟؟ آرمان بدون اينكه نگاهشو ازم بگيره گفت
آرمان: بلده؟؟؟؟ استاده كارش عاليه من بايد جلوش لنگ بندازم بايد يه دوره ببينم پيشش...
داشتم از تعريف هايی كه آرمان جلوي اون همه آدم ازم ميكرد ميمردم و هر لحظه احساس ميكردم قلبم از تپش زياد ميزنه بيرون
آيسان: منكه باورم نميشه نفس كارش اونجوري باشه كه تو ميگی.
romangram.com | @romangram_com