#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_219

من: آرماااااان...

آرمان: الآن آتی صداش در مياد، زود بيا پايين...

رفت و درو پشت سرش بست، نشستم روي تخت و با حرص لباسو كوبيدم روش، با خودم غر زدم

به جهنم، ميخواي باور كن ميخواي باور نكن اه...

لباسمو سريع عوض كردم، فوق العاده قشنگ و شيك بود و حسابی انداممو به نمايش گذاشته بود.

زياد وقت نداشتم، موهامو دورم ريختم و يه خورده پايينشو پيچيدم و يه آرايش لايت خيلی ساده كردم...

زياد طول نكشيد، يه نگاه سر سري توي آيينه به خودم انداختم، مثل هميشه بدون ايراد و زيبا بودم با اينكه خيلی سريع كارمو انجام دادم ولی هم لباسم خوب بود و هم خودم.

از اتاق زدم بيرون و از پله هاي مارپيچی پايين رفتم، با ورودم همه دست زدن.

آرام دستمو گرفت و باهم به همه ي مهمونا خوش آمد گفتم و رفتم نشستم.

خيلی زود كيكو بريديمو نوبت به كادو باز كردن رسيد.

هديه ها يكی يكی باز ميشدن.

به مال هيچكس توجه نمی كردم وفقط با تكون دادن سرم ازشون تشكر می كردم....

بی صبرانه منتظر هديه آرمان بودم، اصلا اون برام كادو اي خريده؟؟!!!

همه ي هديه ها باز شد و.....

خبري از هديه ي آرمان نبود.

آيسان كه حالا ديگه ميدونستم عاشق آرمانه با لحن خاصی گفت آيسان: آرمااااان پس كادو تو كو؟؟؟

نگاهم كشيده شد سمت آرمان، دست به سينه و با اون اخم هميشگی و دوست داشتنيش تكيه زده بود به ديوار...

همزمان با من اونم نگاهم كرد، آيسانو مخاطب قرار داد و گفت آرمان: چرا گرفتم، خوبشم گرفتم.

آرام: كوش پس آرمان؟


romangram.com | @romangram_com