#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_218

من: سياوش دوست پسر مهساست...

آرمان برگشت، چشماش انقدر وحشتناك شده بود كه ميترسيدم نگاهش كنم.

از عصبانيت سرخ شده بود...

آرمان: ههههه، بر فرض كه تو راست بگی و اون آشغال دوست پسر مهسا باشه، هيچ فرقی نميكنه تو با دوست پسر مهسا چه گهی ميخوردي؟ اون چرا بايد تورو برسونه؟ به دوست خودتم رحم نكردي؟

من: بسه ديگه آرمان چه خبرته؟ با مهسا ميخواستيم بريم آبميوه بخوريم تعطيل كه شديم اومديم بيرون سياوش اومده بود دنبال مهسا.

منم گفتم ميرم خونه خودم كه اونا راحت باشن، ولی قبول نكردن گفتن كه منم همراشون برم، منم انقدر كه اسرار كردن مجبوري قبول كردم...

به محض اينكه اون آبميوه كوفتيو آوردن تو زنگ زدي منم بدون اينكه يه قورت آبميوه بخورم راه افتادم كه بيام خونه.

اونام بخاطر من پاشدن و گفتن ميرسوننم چون خونه مهسا اينا يكم پايين تر از خونه ي ماست.

توي راه كه بوديم مامان مهسا زنگ زد گفت باباش دنبالش ميگرده و عصبانيه بخاطر همين سياوش اول اونو رسوند تا باباش دعواش نكنه...

وقتی مهسا رفت سياوش گفت من برم جلو چون دوست نداره مثه راننده باشه، اول گفتم نه ولی هی اسرار كرد، منم دلم شور ميزد، ميخواستم سريع بيام كه تو باز پاچمو نگيري...

بخاطر همين رفتم جلو تا اون لعنتی سريع حركت كنه و من برسم خونه...

همين بخدا همين...

آرمان با شك نگاهم كرد، بغضم شكسته بود و اين آخريا صدام ميلرزيد....

انقدر آرمانو دوست داشتم كه دلم نميخواست در موردم بد و اشتباه فكر كنه دلم ميخواست هر طور شده بهش بفهمونم كه اشتباه ميكنه، دوباره بغض كردم و گفتم من: بخدا راست ميگم عين حقيقته آرمان...

باز بغضم شكست و يه قطره اشك بيصدا ريخت روي گونم.

آرمان: بر فرض كه همه ي حرفات راست، ولی من دليلی نميبينم كه تو سوار ماشين يه غريبه بشی و باهاشون بري اينور اونور.

من بهت گفتم آژانس ميگيري ميري، آژامس ميگيري برميگردي.

بی جنبه بودنتو بهم ثابت كردي، نشون دادي كه اگه تنهات بزارن به حال خودت هركاري ازت سر ميزنه.

از فردا حق نداري تنها حتی تا سر كوچه بري...


romangram.com | @romangram_com