#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_216

آرمان: كري؟؟؟ گفتم من خرم؟؟؟ با تته پته گفتم من: نه...

آرمان: براي آخرين بار ميپرسم كدوم گوري بودي؟ منم عصبانی شده بودم، اين انگار نميفهميد به كل.

زل زدم توي چشماشو حق به جانب گفتم

من: منم براي آخرين بار ميگم، خسته بودم با مهسا رفتم خبر مرگم آبميوه بخورم...



مشتشو كوبيد به ديوار بغل دستم...

آرمان: بدم مياد كسی احمق فرضم كنه، پس بيخودي اينهمه سعی نكن اراجيفا و دروغاتو باور كنم.

من: اي بابا دروغم كجا بود توام؟ ميخواي زنگ بزن به مهسا ازش بپرس...

آرمان پوزخندي زد و گفت

آرمان: من حرفاي خودتو باور نميكنم چه برسه به اون...

من: پس مشكل از توئه، من با مهسا بودم...

آرمان: اگه با مهسا بودي پس اون مرتيكه كی بود؟؟؟

دست و پامو گم كردم، با اينكه مقصر نبودم با اينكه كاري نكرده بودم...

يعنی آرمان سياوشو ديده؟؟؟

خودمو زدم به اون راه و سعی كردم طبيعی باشم ولی نشد...

من: كدوم مرتيكه؟

آرمان: با كی اومدي خونه تو؟ من: چيزه من...من...خودم اومدم...

آرمان: نفس، نفس...

به قرآن ميزنمتا حرف بزن.


romangram.com | @romangram_com