#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_215

خوشحال شدم و پيراهنو گرفتم جلوم و توي آينه خودمو نگاه كردم.

درعين سادگی و پوشيده اي خيلی قشنگ بود.

تازه دليل تلفن آرمانو فهميدم، ميخواسته زود بيام واسه تولد پس الكی استرس گرفتم كه ناراحت شده.

همينطور كه داشتم خودمو و لباسو توي آيينه برانداز ميكردم يهو در اتاق با شدت باز شد و كوبيده شد توي ديوار...!!!

پشت اون آرمان اومد تو و درو با همون شدتی كه باز كرده بود بست...

اخماي درهمش و فك منقبض شدش اينو نشون ميداد كه واقعا عصبی و غير قابل كنترله...

بی خيال عصبانيتش محو تيپش شده بودم....

يه شلوار مشكی با پيراهن سفيد پوشيده بود و كرواتشم راه راه سفيد و قرمز بود، درست ست لباس جديد من كه توي دستم بود...

هيچی نميگفت و فقط با خشم زل زده بود توي چشمام و قفسه سينش از عصبانيت بالا و پايين ميشد...

مثل اينكه قصد حرف زدن نداشت، سعی كردم آروم باشم، بزور لبخند زدم و گفتم من: چيزي شده آرمان؟

تازه مثل اينكه يادش اومده بود چرا اومده، با صدايی كه سعی داشت كنترلش كنه تا بيرون نره گفت

آرمان: كدوم قبرستونی بودي تا الان؟ با تعجب گفتم

من: گفتم كه كلاس خستم كرده بود با مهسا رفتم آبميوه بخورم كه تو نذاشتی، به لطف شما نخورده برگشتم...

اخماشو بيشتر توي كشيد و دست به سينه شد...

اومد جلو و روبه روم ايستاد، قدم تا سرشونه هاش بزور ميرسيد...

آرمان: من خرم، گوشام درازه؟؟؟!!!

با تعجب چشمامو گرد كردمو گفتم من: چی؟؟؟؟

آرمان: حالا ديگه صدا شو گذاشته بود روي سرش و داد ميزد.

خدارو شكر كه پايين سر و صدا بود و صدا نميرفت...


romangram.com | @romangram_com