#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_214
سياوش پياده شد و گفت
سياوش: خواهش می كنم وظيفم بود!!!...
من: خدانگهدار.
با كليد درو باز كردم و رفتم داخل.
همه جا تاريك و سوت و كور بود.
نفسمو با صدا فوت كردم بيرون ،آخه الآن اومدم تو اين خونه ي بی روح و ساكت كه چی مثلا؟
چی به تو ميدن آخه فوضول؟؟؟
همينطور كه داشتم با خودم حرف ميزدم و به آرمان بد و بيراه ميگفتم درو باز كردم و رفتم داخل.
يهو يه جيغ بلند كشيدم...
آخه همه ي برقا با هم روشن شد و يه عالم فشفه و بادكنك و برف شادي ريخت روي سرم....
آهنگ تولد و دست زدن گوشامو كر كرد.
همه چی يادم رفته بود حسابی ذوق زده شده بودم...
بيشتر از دويست تا مهمون بود و اين تولد بزرگ حسابی به وجدم آورده بود...
آتنا همينطور كه منو بغل می كرد گفت آتنا: تولدت مبارك عزيز دلم..
من: وااااي ممنون خيلی خوشحالم كردين اصلا يادم رفته بود تولدمه!!!
آتنا: قابلتو نداره دختر خوشگلم، برو توي اتاقت زود آماده شو و بيا.
از خوشحالی گونشو بوسيدم و گفتم من: زود ميام.
رفتم بالا و در اتاقمو باز كردم.
يه دست لباس خيلی خوشگل قرمز و سفيد خط خطی با ست كامل وسايل مورد نياز روي تختم بود.
romangram.com | @romangram_com