#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_213

بدو رفتم سمت در، از پشت سرم صداي سياوشو شنيدم.

سياوش: بزارين برسونيمتون.



ايستادم و گفتم

من: نه مزاحم نميشم ميرم خودم، شمام آبميوتونو نخوردين.

مهسا: به اندازه اي كه خواستيم خورديم، مسيرمون كه يكيه خونه مام نزديك شماست ديگه.

تعارفو گذاشتم كنار و سوار شدم، به اميد اينكه زودتر برسم و از دست غر غراي آرمان در امان بمونم!!!....

سياوش با سرعت راه افتاد...

سرعت سرسام آورش آشوب توي دلمو بيشتر می كرد...

مامان مهسام زنگ زد و گفت سريع بياد خونه كه باباش عصبيه...

بخاطر همين سياوش اول مجبور شد مهسارو برسونه كه خونشون سر راه بود.

بعد از خدافظی با مهسا، سياوش گفت سياوش: تشريف بيارين جلو.

اخمامو كردم توي هم و گفتم من: راحتم.

سياوش از توي آيينه نگاهم كرد و اونم با اخم گفت

سياوش: من ناراحتم اينطوري صورت خوشی نداره، راننده ي آژانس كه نيسم!!!...

از ترس اينكه تا نرم جلو راه نيوفته و من دير برسم با حرص پياده شدم و رفتم جلو، درو محكم كوبيدم بهم كه فقط نگاهم كرد.

صداي هنگو بيشتر كرد و راه افتاد.

خدارو شكر راه نزديك بود و قبل از اينكه حرفی بينمون رد و بدل بشه رسيديم!!!...

با عجله پياده شدم و گفتم من: ممنون


romangram.com | @romangram_com