#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_212
من: سلام.
آرمان: كجايی تو؟
زنگ زدم خونه اشرف خانوم گفت نرفتی هنوز، مگه تا شيش كلاس نداشتی الآن هفته يه رب پيش بايد ميرسيدي خونه!!!!...
با من و من گفتم
من: من...اومممم من الآن...
داد زد
آرمان: انقدر من من نكن، كدوم قبرستونی رفتی؟
من: كلاس خيلی خسته كننده بود، با مهسا اومدم آبميوه بخورم...
آرمان: خيلی غلط كردي، كوفت بخوري...
كی به تو اجازه داده با يه دختر ديگه پاشين برين مثه علافا كافی شاپ؟ تو فقط پات برسه خونه ميدونم باهات چيكار كنم، دختره ي سرتق.... من يه رب ديگه زنگ ميزنم خونه بودي بودي نبودي من ميدونم با تو....
دختره ي بی جنبه يه بار نيومدم دنبالت...
اومدم حرف بزنم كه بدون توجه قطع كرد.
حرصم گرفت، از اينجا تا خونه كم كم نيم ساعت توي راه بودم، اه به تو چه اصلا...؟؟؟!!!
بلند شدم و كيفمو برداشتم، همينطور كه سعی داشتم بغضمو مخفی كنم گفتم من: ببخشيد، من بايد برم.
مهسا: عهههه، كجا؟
من: آرمان گفت برم خونه زود، ميخواد بياد دنبالم!!!!...
سياوش: حداقل آبميوتو بخور.
من: نه ممنون، با اجازه.
romangram.com | @romangram_com