#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_211

منو پشت خودش برد، يه دويست و شيش سفيد اسپرت رو به رومون بود، رفتيم طرفش.

سياوشو تا حالا نديده بودم، يه پسركه وقتی پياده شد متوجه قدش شدم، بلند نبود فكر ميكنم بغل آرمان از شونشم پايين تر بود. چشم هاي مشكی و يه ريش بزي.

شلوار كتون مشكی با پيراهن سفيد پوشيده بود.

سياوش همينطور كه عينكشو از صورتش بر می داشت به ماشين تكيه زد و گفت سياوش: سلام به به خانوما...

مهسا: سلام سياوش، مرسی كه اومدي.

سياوش: وظيفس خانوم...

مهسا: نفس كه تعريفشو ميكردم.

يه نگاه گذرا بهم كرد و گفت سياوش: از آشناييتون خوشبختم.

من: ممنون.

مهسا: كلاس امروز خيلی بد بود خسته شديم حسابی، ميخواستيم با نفس بريم يه آبميوه بستنی بخوريم ميبريمون؟

قبل از اينكه سياوش حرفی بزنه گفتم

من: مهسا جون من ديگه مزاحم نميشم ميرم خونه...

مهسا: بيخود...

سياوش: مزاحم نيستين نفس خانوم خوشحال ميشم شمام همراهمون باشين.

خلاصه كه بعد از كلی خواهش و التماس باهاشون رفتم!!!...

يه كافی شاپ خوشگل و شلوغ، پشت يه ميز چهار نفره نشستيم و بعد از سفارش آبميوه هاي مورد نظرمون مشغول حرفاي متفرقه شديم.

به محض اينكه آبميوه هامونو آوردن و هنوز نخورده بوديم، موبايلم زنگ خورد.

از توي جيبم درش آوردم و با ديدن عكس آرمان حسابی استرس گرفتم ، از بچه ها خواستم آروم باشن و جواب دادم.

صداي خشك و سرد آرمان اظطرابمو بيشتر كرد...


romangram.com | @romangram_com