#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_210

به محض تموم شدن تايم كلاس وسايلمو بدون توجه به مرتب كردنشون ريختم توي كولمو انداختمش پشتم.

من: واااااي با اين خستگی بايد تنها برم خونه.

مهسا: مگه آرمان نمياد دنبالت؟

من: نه امروز كار داشت، صبحم خودم اومدم.

مهسا: اي بابا چه بی عاطفه س، چجوري دلش اومده پياده بري؟ من: بيچاره نگفت كه پياده برم، گفت آژانس بگيرم.

مهسا: حتما پولشم از جيب اون آقا ميره...!!!

من: آره ميده، بيشتر از اينا خرجم ميكنه.

مهسا: خيله خب، حالا بعد اين كلاس مسخره يه بستنی و آبميوه ميچسبه بريم بخوريم؟ من: واي نه من خيلی خستم فقط ميخوااام برم خونه بكپم...

مهسا: خب حالا ناز نيار، از صبح اينهمه بيرون بودي نيم ساعتم روش.

من: جون تو حسش نيست.

دستمو گرفت و همينطور كه پشت سرش ميكشيد گفت

مهسا: مگه دست توئه بايد بياي، خسيس جوش پولشو نزن مهمون من...

من: كی حرف پول زد مسخره؟ اصلا من دو براربر شو ميدم بهت ولی نميام خوبه؟ مهسا: نه كسی پول نخواست ميخوام خودت بياي.

از در بيرون رفتيم.

يهو مهسا با خوشحالی دستاشو بهم كوبيد.

مهسا: وااااي سياوش اومده دنبالم.

سرمو رو به آسمون گرفتم و گفتم

من: خب خدارو شكر دست از سر كچل من بر ميداري ،من رفتم.

مهسا: چی چيو من رفتم بابا....


romangram.com | @romangram_com