#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_209
نفس: مامان اينا كجان؟ من: جايی دعوت بودن.
نفس: شام؟ من: اوهوم
نفس: تودعوت نبودي؟
من: چرا
نفس: پس چرا نرفتی؟
من: شركت كارداشتم. بايد به تو جواب پس بدم؟ نفس: نه همينجوري پرسيدم.
چه خوب شد كه تو نرفتی و گرنه من از تنهايی ميمردم...
من: شانست گرفت كار پيش اومد و گرنه بايد تنها ميموندي.
نفس: اوهوم...
من: در ضمن من فردا كار دارم نميتونم ببرمت كلاس و بيام دنبالت، با آژانس ميري با آژانسم بر ميگردي...
نفس: باشه
بعد از شام ،وقتی نفس آخرين لقمه غذاشو خورد گفتم من: گول خوردي نبخشيده بودمت....
زبون درازي كردم و پا به فرار گذاشتم، اونم با دمپايی دنبالم كرد ولی به در بسته اتاقم خورد و گفت بعدا به حسابم ميرسه...
واقعا خوبه ها، بی اجازه او مده اتاقم هر كار خواسته كرده ميخواد به حسابمم برسه...
خودم يه روزي به حسابش می رسم!!!!..
*فصل سی ودوم*
چه كلاس خسته كننده و مزخرفی بود امروز...
romangram.com | @romangram_com