#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_207
نفس: همون قدر كه مهمه من بيام شام بخورم!!....
نگاهش كردم
من: اصلا برام مهم نيست به درك نيا...
بدون نگاه كردن به نفس از اتاق بيرون رفتم و درو پشت سرم بستم.
پله ها رو با سرعت پايين رفتم.
سكوت مرگبار خونه اعصابمو داغون ميكرد.
پشت ميز نشستم و يه بشقاب آش كشيدم و با ولع خوردم.
اولين قاشق كه رفت پايين خواستم بالا بيارم، تنهايی خوردن مرگم بود....
مخصوصا الان كه ميدونستم نفس بخاطر من گشنس توي اتاقش.
لقمه رو بزور آب دادم پايين و قاشقمو كوبيدم توي بشقاب كه نصفش ريخت روي ميز و لباسم، دستمال برداشتم و با حرص دهنمو پاك كردم، زير لب گفتم من: لعنتی چيكار كردي با دل سنگم؟؟؟؟!!!!
از پشت ميز بلند شدم و رفتم بالا، حسابی گشنم بود و نميتونستم بيخيال شام بشم ميدونستم كه نفسم گرسنس.
پامو گذاشتم روي غرور لعنتيمو در اتاقشو بدون در زدن باز كردم، هنوز بالشت به بغل گريه ميكرد
من: زر زرات تموم نشد؟ نفس: نه
من: زود تمومش كن كه من گشنمه...
نفس: به من چه؟
من: تنها خوردنم نمياد، بدو بيا.
نفس: نميخوام.
من: اعصاب ندارما، سر به سرم نزار بزار آدم باشم سگم نكن.
romangram.com | @romangram_com