#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_204
اشرف خانوم در حالی كه با چاقوي دستش آروم ميزد روي دستم گفت اشرف خانوم: صدبار گفتم از ناخونك بدم مياد.
من: اذيت نكن ديگه گشنمه.
اشرف خانوم: بكشم بخوري؟ من: مگه بقيه نميان؟
اشرف خانوم: خانوم و آقا و آرام كه گفتن خيلی كار دارن بيرون يه چيزي ميخورن، فقط شما و نفس خانوم موندين.
من: باشه برم لباسمو عوض كنم بگم نفسم بياد، تنهايی خوردنم نمياد.
اينام كه زياده واسه خودتون ببرين توي خونتون بامش رحيم بخورين.
اشرف خانوم: باشه پس من ميزو آماده می كنم ميرم.
من: باشه، ممنون.
بخاطر فضولی دهنم سوخته بود ،به ليوان آب يخ خوردم و از آشپزخونه اومدم بيرون.
سويی شرتمو سر شونم انداختم و پله هاي مارپيچو دو تا يكی رفتم بالا.
نزديكاي اتاق كه رسيدم صدايی كه از توش ميومدو باور نميكردم...
از پشت در بسته ي اتاق من صداي گيتار زدن ميومد، اونم چه زدنی چه هنرمندانه و قشنگ...
ينی چی؟؟؟ اين آهنگ قشنگو نفس داره ميزنه؟؟؟!!!
امكان نداره...
نفس تا حالا توي اتاق من نيومده بود، يعنی من اجازه نميدادم و هميشه درشو قفل ميكردم، اما امروز يادم رفته بود.
اصلا ناراحت نشدم از اينكه رفته توي اتاقم، پشت در نشستم و سرمو چسبودنم به در و چشمامو بستم...
واقعا قشنگ ميزد، دست منو از پشت بسته بود.
يه پنج دقيقه اي طول كشيد تا آهنگش تموم شد و ديگه صدايی نيومد.
بلافاصله بلند شدم، هيچ دلم نميخواست نفس فكركنه نفهميدم يا ناراحت نشدم از اينكه بی اجازه رفته توي اتاقم.
romangram.com | @romangram_com