#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_203

از صبح پدرم در اومد تا يه لباس پوشيده و قشنگ پيدا كنم براش.

همه ي لباس ها لختی و به درد نخور بود و من هرچی با خودم كلنجار رفتم نتونستم خودمو راضی كنم تا يكيشو بگيرم.

آخر با كلی خستگی و كوفتگی يه پيراهن تا زانو خط خطی قرمز گرفتم كه آستين هاي سه ربع داشت و يقش گرد و جمع بود.

خوب نبود ولی نسبت به بقيه بهتر بود...!!!



چه حس بديه وقتی تو يه خانواده ي آزاد باشی و عقيدت زمين تا آسمون باهاشون فرق داشته باشه.

حالا اگه خودت بودي مشكلی نبود، اينكه نخواي عشقتو كسی ببينه بد درديه...

يه ساپورت سفيد با كفش هاي عروسكی قرمز هم گرفتم.

ظهر آوردم خونه، نفس كلاس بود مامان و آرام بعد از ديدن لباس كلی غر زدن كه چرا لباسش انقدر ساده و پوشيدس؟

منم خونه رو گذاشتم روي سرم و گفتم حق نداره غير از اين چيزي بپوشه...

يه كيك خوشگلم سفارش دادم، خودش سفيد بود و دورش با رز هاي قرمز طبيعی تزيين ميشد...

از بعد از ظهرم دنبال كادو بودم، آخرم دست از پا درازتر برگشتم، هيچی به ذهنم نرسيد كه نرسيد...

بايد تا فردا فكر كنم و فردا اول وقت برم بخرم.

صداي تلق و تولوقی كه از آشپزخونه ميومد و البته بوي ديوونه كننده ي آش رشته و كوكو سبزي منو كشوند طرف خودش.

اشرف خانوم پشت به من داشت سالاد درست ميكرد.

من: به به چه بويی دم اشرف خانوم گرم.

اشرف خانوم هينی گفت و برگشت، در حالی كه دستشو روي قلبش گذاشته بود گفت اشرف خانوم: سلام مادر، چه خبرته سكته زدم.

رفتم سر قابلمه و در حالی كه با ملاقه يكم آش ميريختم توي دهنم با دهن پر گفتم من: اوووممممم، چه خوشمزس، ببخشيد خب اين بو، وسوسم كرد، تقصير خودته.




romangram.com | @romangram_com