#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_202
از ماشين پياده شدم، بوي خوش گلاي رز قرمزي كه توي باغچه بود به وجدم آورد.
بوي ميوه هاي تازه و سبزه ها...
باد خنكی كه ميومد مجبورم كرد بشينم روي تاب و نرم توي خونه.
چشمامو بستم و درحال تاب خوردن از خدا بابت نعمتاش تشكر كردم.
هر چقدرم شكر گزار خدا باشی كمه و نعمتاي بی نظيرش تمومی نداره.
يه آيه ي قرآن يادم افتاد...
و ان تعدو نعمت الله لا تحسو ها....
اگر بخواهيد نعمت هاي خدا را بشماريد نميتوانيد....
و ياد شعر قشنگی كه مازيار فلاحی خونده...
بازم چشمامو ميبندم كه خوبيهاتو بشمارم نميتونم فقط ميگم خدايا دوستت دارم
راست ميگه نميتونی نعمت هاي خدارو بشماري انقدر كه زياد و پيچيدس.
دم خدا گرم كه دنيا به اين بزرگی و قشنگی با كل نعمت هاشو توي شيش روز آفريده، يعنی ايول به عظمت و توانش...
از روي تاب بلند شدم و شير آبو باز كردم و شلنگ آبو برداشتم، باغچه و گل هارو آب دادم و يكم پاشيدم روي ديوار، بوي خوب خاك خيس حالمو خوب كرد...
همون بويی كه حال همه ي آدم ها رو خوب ميكنه...
از اين انرژي هاي زيبا سرمست شدم، درو بازكردم و رفتم داخل.
خونه تاريك و ساكت بود، مامان و بابا و آرام حتما درگير كاراي فردان.
آخه فردا تولد نفسه و ميخواييم سوپرايزش كنيم.
منم از صبح درگيركارها بودم، انتخاب لباس و كيك به عهده ي من بود.
romangram.com | @romangram_com