#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_201

من: نه اتفاقا خوشحالم شدم كه گفتی ميخواييم ازدواج كنيم، اينجوري ديگه حرفی نميمونه...

آرمان نگاهش شيطون شد و گفت آرمان: كاملا مشخص بود خوشحال شدي...

بعدم اداي منو در آورد...

آرمان: اين پسري كه ميگين معلوم نيست كيه و چيه عشق منه... !!!!

من عشق توام نيم وجبی؟؟؟!!!

بين گريه خندم گرفت و با لبخند من آرام و آرمانم خنديدن.

من: همون قدر كه حرف تو راست بود ماله منم بود.....

توي دلم گفتم، ماله من كه از ته دل بود و راسته راست، تو عشقمی كاش حرف توام راست بود.

لحن آرمان دوباره جدي شد

آرمان: اگه از وضعيتت راضی هستی پس چرا گريه ميكنی؟ من: نميدونم واسه بدبختيم، ياد مامان و باباي قبليم افتادم!!!!...

واسه اينكه اگه مهم بود و راست گفتن چرا توي اين مدت دنبالم نگشتن يا چرا الان دنبالم نيومدن و اصراركنن؟؟؟

بخاطر اينكه همه ي كاراشون فيلم بود....

آرمان: خب اينارو كه منم ميدونم، توام زودتر تمومش كن خوشم نمياد مركز توجهات باشيم.

راست ميگفت همه داشتن به ما نگاه می كردن، سعی كردم خودمو كنترل كنم.

اشك هامو پاك كردم و خيره شدم به زمينی كه حالا ازش حسابی فاصله گرفته بوديم.

زمينی كه از اون فاصله خيلی قشنگ بود...

نگاه كردم و خدارو بخاطر همه چی شكر كردم مخصوصا بخاطر اينكه نفر بغل دستيم عشقم بود، آرمان...



*فصل سی ويكم*


romangram.com | @romangram_com