#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_200

من: لطفا وقتی چيزي نميدونين حرف نزنين، اين پسري كه دارين ميگين معلوم نيست كيه و چيه عشق منه....

كسی كه كمك كرد بهم، پناهم داد....

اين پسر از تك تك شما پاك تره، همون روز اول منو برد خونشون و مامان و باباش و خواهرش آرام كه الآن اينجاست منو مثل اعضاي خانواده خودشون دونستن.

يه بار سرم منت نذاشتن و اذيتم نكردن.

آرمان همون كسيه كه منو از تو منجلابی كه شماها برام ساختين كشيد بيرون و كمكم كرد تا دوباره زندگی از دست رفتمو بسازم. حالام زندگی الانمو با هيچی عوض نمی كنم، فقط اينو بدونين بجز خدا و من، روح اون خدابيامرزارم آزار دادين...

اونا جونشون به من بسته بود.

آرمان نگاه غضب آلودي بهشون انداخت وگفت آرمان: نفسم، از پرواز جا ميمونيما، بريم؟

من: بريم

بدون توجه به خانواده يا بهتر بگم غريبه هاي آشناي پشت سرم با كمك آرمان و آرام رفتيم و بعد از تحويل چمدونامون سوار هواپيما شديم و روي صندلی هاي خودمون نشستيم.

اشكم هنوز بند نيومده بود و مثل ابر بهار اشك ميريختم و خودمم علتشو نميدونستم...!!!!

آرمان: بسه ديگه سرم درد گرفت.

دستمال كاغذي خيس از اشكمو توي دستم فشوردم و گفتم من: دست خودم نيست.

آرمان: ينی چی كه دست خودم نيست؟ بستن دهن تو دسته منه پس حتما؟ من: حالم بده

آرمان: ميخواستی باهاشون برگردي كه داري زارميزنی؟ هنوز دير نشده ها زورت كه نكردم بياي...

فكراتو بكن...

من: نه اصلا نميخوام برم اونجا، نكنه با خودت فكر ميكنی حالا كه خانوادم پيدا شدن چرا بايد يه مزاحم و نون خور اضافه رو توي خونتون نگه دارين آره؟ با اخم نگاهم كرد و گفت آرمان: حرف دهنتو بفهم نفهم!!!...

تو هيچ مزاحمتی واسه ي ما نداري، گفتم اگه ميخواستی بري بخاطر حرفی كه من زدم نباشه...

مكثی كرد و گفت

آرمان: بخاطر اينكه گفتم قراره ازدواج كنيم....


romangram.com | @romangram_com