#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_140
نفس: ميخواي من بشينم؟ تو با اين دستت سختته...
من: هنوز از جونم سير نشدم كه ماشينمو بدم دست يه دختر مست، او نم معلوم نيست كه اصلا بلده برونه يانه؟؟!!
نفس طلبكارانه گفت
نفس: من مست نيستم رانندگی هم بلدم
من: الآن مست نيستی ولی مستيتم ديدم، رانندگيتم نديدم.
نفس ساكت شد و نشستيم توي ماشين.
من: اه اه كل وجودمون بوي گند گرفته
نفس: من بی تقصيرم خودت شروع كردي....
من: دهنتو ببند لطفا، به قرآن حوصلتو ندارم.
بيچاره دوباره ساكت شد و نيم ساعت بعد رسيديم توي باغ، كسی متوجه نبود ما نشده بود و همه مشغول شام خوردن بودن...
ما هم نشستيم و شام خورديم.
بعد از صرف شام، دوباره نوبت رقصيدن رسيد، ايندفه من و آرام و آتی و فرزاد خانوادگی رقصيديم...
خيلی دلم ميخواست با نفس برقصم، اگه اول مجلس همه چيو خراب نميكردم الآن ميتونستم بهش پيشنهاد بدم و باهاش برقصم....!!!!
ولی خماري رقصيدن باهاش برام لذت بخش تره!!!....
*فصل نوزدهم*
توي شركت بودم و سرم گرم يه كار مهم كه تمركز زيادي ميخواست.
با صداي لرزش گوشيم كه روي ميز بود و تكون ميخورد چشممو از صفحه كامپيوتر گرفتم و به صفحه گوشی كه روشن و خاموش ميشد دوختم، عليرضا بود اينو از عكس الاغی كه روي صفحه بود فهميدم...!!!!
romangram.com | @romangram_com