#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_139
منی كه توي عمرم لب به شراب نزدم و با هيچ پسري نرقصيدم با اينكه برام همشون آزاد بود همشون.....
آره حق من همون بود، منی كه به بدبختی از خونه احسان فرار كردم تا تن به كثافت كاري ندم حقم خيابون بود و جونم ميخاريد...
با صداي زنگ گوشيم حرف نفس نصفه موند و منم جواب دادم من: الو؟
فرزاد: مرض الو، معلوم هست دو ساعته كدوم گوري رفتی موبايلتم جواب نميدي؟ مرديم از نگرانی...
من: بخاطر خونی كه از دستم رفته بود بيهوش شدم، الان سرم به دستمه نفسم خوبه تا يه رب ديگه كه سرمم تموم بشه ميايم، شما چيكار ميكنين؟ فرزاد: خوبی حالا؟ دستتو چيكار كردي؟ من: خوبم، چيزي نيس شيش تا بخيه خورد
فرزاد: خيله خب تا يه ساعت ديگه شامو ميارن زود بياين.
من: باشه فعلا.
فرزاد: خدافظ.
دكتر در زد و با گفتن با اجازه اي اومد داخل دكتر: خاطرت جمع شد نفست خوبه؟
لبخند بی جونی زدم و گفتم من: بله ممنون...
دكتر: يعنی تو بيهوشيتم هی صداش ميزديا ، خب سرمتم تمومه ميتونی بري...
من: ممنونم خيلی لطف كردين.
دكتر: خواهش می كنم، ولی از اين به بعد انقدر نسبت به خودت بی اعتنا نباش...
من: چشم.
دكتر: به سلامت.
بعد از خداحافظی از دكتر و حساب كردن پول بيمارستان رفتيم بيرون نفس با شرمندگی گفت
نفس: بابت دستت متاسفم، اما تقصير خودت بود.
من: حالا بدهكارم شديم ديگه؟؟؟ بی توجه به حرفم گفت
romangram.com | @romangram_com