#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_141

به ساعت طلايی رنگ پشت دستم نگاه كردم، هفت صبح...

داشتم از تعجب شاخ در مياوردم، اينا هيچ وقت اين موقع روز بيدار نيستن...

از ايناها بعيده كله صبح از خواب پاشن.

حوصله چرت و پرتاشونو كه مطمعنا الان پيش هم بودن نداشتم، بيخيال جواب دادن يه قلپ از قهوه سرد شده ي روي ميزم خوردمو به كارم ادامه دادم.....

انقدر مشغول كار بودم كه تعداد زنگ هايی كه خوردو نشمردم، فقط ميدونم پشت هم ميگرفت و ول نميكرد...

گوشی تلفن اتاق زنگ خورد، ميدونستم اميده ولی جواب ندادم تا بياد توي اتاق به محض قطع شدن گوشی تلفن تقه اي به در خورد.

من: بيا تو اميد.

اميد: عليرضاست ميگه كار واجب داره وصل كنم؟

من: نه، اونا شر و وراشونم از نظر خودشون مهمه، بيخيال كار دارم....

اميد سري تكون داد و رفت بيرون.

به دقيقه نكشيد كه واسم پيام اومد، حوصله خوندنشو نداشتم اما خواستم بخونمش تا حداقل توي پيام از كار واجبش خبر دار بشم!!!...

عليرضا: د لامصب، جواب بده ديگه كارت دارم، شروين مرده جواب بده...!!!



داشتم كلمه ي مرده رو توي ذهنم حلاجی ميكردم، شروين مرده يعنی چی؟

دوباره موبايلم زنگ خورد، بدون معطلی جواب دادم، صداي جيغ و گريه و همهمه بند دلمو پاره كرد...

صداي خسته ي علی پيچيد توي گوشم

عليرضا: وقتی هی زنگ ميزنم حتما يه گهی ميخوام بخورم دي...

پريدم وسط حرفش من: خيله خب باشه، چيشده؟ حرفتو بگو، شروين چِش شده؟؟؟ عليرضا: گفتم كه مرده، سريع خودتو برسون به آدرسی كه واست ميفرستم...

من: يعنی چی كه مرده؟ درست بگو..


romangram.com | @romangram_com