#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_124
ديگه كاريش نميشد كرد، رسيده بودم سالن...
اومدم پياده شم ديدم خيلی ضايس برم پايين جلو اون همه مشتري بگم خاله آذر بياد كه چی؟؟؟
دوباره درماشينو بستم و گوشيمو در آوردم و شماره موبايل خاله آذرو از روي تابلو گرفتم.
اي لعنت به تو آرام كه يه شماره به من ندادي، اي لعنت به گوشياتون كه شصتا رمز داره....
همچين ميگم گوشيشون شصت تا رمز داره انگار ماله خودم نداره...!!!
بعد از چندبار بوق خوردن بلاخره جواب داد خاله آذر: جانم بفرمايين؟
من: سلام خاله آذر، آرمانم خوبين شما؟ خاله آذر: سلام آرمان جان خوبی خاله؟ من: ممنون مرسی، ببخشيد مزاحم شدم.
خاله آذر: نه خاله مراحمی، كاري داشتی؟
پس نه همينجوري زنگ زدم صداتو بشنوم دلم برات تنگ شده بود...
آره خاله، مامان گفت امروز بجز خودشو آرام يه نفر ديگم باهاشون مياد ديگه نه؟ خاله آذر: آره چطور مگه؟
من: می خواستم ازتون خواهش كنم زياد عجيب غريب و غليظ درستش نكنين حتی اگه مامان و آرام گفتن بگين ساده بيشتر بهش مياد، اون خودش خوشگله ميترسم چشم بخوره...!!!
خاله آذر خنديد و گفت: خبريه؟؟؟ من: نه همينطوري گفتم!!!...
خاله آذر: همينطوري ميترسی چشم بخوره؟
من: خاله دستم به دامنت مامان آتی و آرام و خودش نفهمن من زنگ زدما، نگو بهشون...
خاله آذر: من ساده درست می كنم ولی اگه گفتن چرا ميگم تو سفارش كردي...
با التماس گفتم
من: خاله، جون آرمان ديگه...
خاله آذر: خيله خب بابا حواسم هست.
romangram.com | @romangram_com