#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_125
من: ممنون خاله، ببخشيد از كار افتادين.
خاله آذر: نه خاله من برم فعلا خدافظ.
من: خدانگهدار.
با اينكه خاله گفت چيزي نميگه ولی دلم بد جور شور ميزد نفس عميقی كشيدم و به طرف شيرينی فروشی راه افتادم.
كيكو خودم به سليقه خودم سفارش داده بودم، يه دونه لنگه كفش فوق العاده بزرگ و قشنگ صورتی رنگ كه منو ياد كفش سيندرلا ميندازه....
سلام قربان خسته نباشين، كيك به نام آريان سفارش داده بودم آمادس؟ فروشنده: بله آمادس، تا من ميارمش شما لطفا پولشو حساب كنين فاكتورشو بيارين.
به طرف قفسه ها رفتم و چيزايی كه لازم بودو برداشتم، بعد از حساب كردن پولش فاكتر رو به فروشنده دادم و كيكو تحويل گرفتم... عالی شده بود، واقعا كه حيفه اينهمه زحمت براي دختره ي لوس نامرد، يه شماره بهم نداد....
فقط سه ساعت معطلی داشت توي ترافيك كه او نم به فداي عشقم...
ساعت سه شده برم خونه مامان پدرمو در مياره.
به محض اينكه با ماشين رفتم توي حياط ديدم مامان و آرام و نفس قطار به قطار ايستادن با تنوع در نوع اخم كردن.
اوه اوه با يه من عسلم نميشه خوردشون اينارو...
پياده شدم من: سلام.
آتی با عصبانيت گفت
آتنا: سلامو كوفت، كجا بودي تا الان مگه نگفتم زود بيا؟
من: قرار بود سه بريم الانم ساعت سه يه، بيخودي خودتو ناراحت نكن مادر من.
نفس همينطور كه به ساعتش نگاه ميكرد گفت نفس: سه نيست و سه و ده دقيقس...
ابرو بالا انداختم و گفتم من: به توام بايد توضيح بدم؟ آرام: بله، با نفس درست صحبت كن. تو يكی كه خفه اعصاب ندارم، ميزنم لهت ميكنما...
romangram.com | @romangram_com