#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_123

آرام: تا نگی نميدم.

من: به درك، نده....

همينطوركه داشتم پشت هم بد و بيراه ميگفتم از اتاقش بيرون اومدم.

دختره ي بيشعووووور نميدي نده، من ميرم دم در سالنش حضوري بهش ميگم بهتره.

آتنا: كجا ميري آرمان.؟ من: بيرون كار دارم.



آتنا: سه ساعت ديگه بايد بياي مارو ببري آرايشگاه ها.

من: ميدونم، تا يه ساعت ديگه ميام.

چه دروغی... !!!!

ميدونستم كه تا سه ساعت ديگم برسم خونه توي اين ترافيك شاهكاره.

آتنا: پس سر راهت كيكم بگير ديگه حالا كه داري ميري بيرون.

من: چشم امر ديگه اي نيست؟

آتنا: آبشار و فشفشه و برف شادي شمع و اينجور چيزام بگير ديگه.

من: باشه، من رفتم خداحافظ.

آتنا آرمان من ديگه زنگ نزنما، زود بياي.

باشه اي گفتم و رفتم توي ماشين و راه افتادم به طرف آرايشگاه خاله آذر...

دوست صميمی آتنا و يكی از بهترين آرايشگاه هاي تهران كه به دليل دوستی خانوادگی بهش ميگيم خاله آذر...

كل مدتی كه توي راه بودم خودمو فحش دادم، چون ميتونستم به راحتی شمارشو از صد و هيجده بگيرم...

يعنی عقلمم از كار افتاده بودا...


romangram.com | @romangram_com