#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_102
نشستم توي ماشين و بدون اينكه بدونم مقصدم كجاست راه افتادم.
پشت چراغ بودم كه گوشيم زنگ خورد، كشيدم كنار و جواب عليرضا رو دادم.
من: بله؟
عليرضا: بله و بلا مرتيكه، معلوم هست تو كجايی چند وقته غيبت زده؟ من: بسه علی، حال و حوصله ندارم، حالم خوش نيس...
عليرضا: چيشده مگه داشی من؟ من: هيچی مهم نيس...
چی ميگفتم به علی؟ ميگفتم عاشق شدم دل و دماغ ندارم حالم خوب نيست؟ با حرص به خودم گفتم
بسه آرمان بسه ، تو عاشق نيستی اينو بفهم باز هی بگو....
حالا انقدر به خودت تلقين كن تا واقعا عاشق شی...!!!
با صداي عليرضا به خودم اومدم
عليرضا: كجا گذاشتی رفتی پسر دلمون تنگ شده برات...
من: موندنم چه فايده داره وقتی شما معذبين، اومدم كه راحت باشين، تا الان راحت بودين كه خبر نگرفتين، حالا چه خبر از بقيه؟؟
عليرضا: خوبن، فردا شب قراره فوتباله، اشكان سالن رديف كرده ياركم داريم، پسراي فاميلو خبر كن.
من: باشه، آدرس و ساعتو بفرس برام...
عليرضا: باشه، كاري نداري؟ من: نه قربونت.
عليرضا: نوكرم داداش ،فعلا.
من: تا فردا.
بعد از صحبتم با عليرضا دوباره بدون مقصد راه افتادم.
نميدونستم كجا دارم ميرم و كجا ميخوام برم، فقط ميدونستم هرجايی ميتونمبرم جز خونه...
romangram.com | @romangram_com