#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_103

بايد انقدر دير برم كه نفس خواب باشه و با هم رو در رو نشيم، تازه بايد صبحام زود بزنم بيرون كه بازم نبينمش...

اصلا دلم نميخواد عاشقش بشم، حس می كنم گناهه وقتی خواستم به يكی كمك كنم حالا بخوام ماله خودم باشه، دلم ميخواد فقط كمك كنم همين...

به خودم كه اومدم توي مركز خريد بودم، همونی كه با نفس اومده بودم و بهترين بازار تهران بود...

تمام خاطرات اون روز برام زنده شد....

اون روزي كه با نفس توي اين بازار قدم ميزدم از كرده ي خودم پشيمون بودم و اونو يه مزاحم ميديدم واسه زندگيم...

دست و پامون بسته شده بود و روال زندگيمون تغييركرده بود...

اون روز كه خيلی هم دور نيست اصلا فكر نميكردم عاشق اين مزاحم بشم...

البته الانم اونو مزاحم ميدونم اما نه اون مزاحم قبل، اون الآن واسه من يه مزاحم دوست داشتنيه...

به خاطرات اين چند هفته فكر ميكردم و بی هدف مغازه ها رو نگاه ميكردم.

هركاري ميكردم فكر مزاحم دوست داشتنيم ،دست از سر كچلم برنميداشت...

اي خدا من چه گناهی به درگاه تو كردم كه حالا اينجوري بايد عذاب بكشم؟ چرا بايد عاشق بشم؟ اونم عاشق كی؟

يه دختري كه گذشتش داغونه...

هر چقدرم بخوام نسبت به گذشتش بی تفاوت باشم اما....

اون يه دختر نيست!!!!.....

خانواده ام كه نداره و معلوم نيست از كجا پيداش شده!!!!....

قدش تا سر شونه هامم نميرسه.....!!!!

سنش خيلی از من كمتره....

ببين با فسقل سن و قد منو چطوري عاشق كرد؟

من با اين هيكل كه هيچكی نتونست از راه به درم كنه، حالا بايد دل صاحب مردم گيركنه پيش يه دختر بچه كوچولو؟؟؟!!!!


romangram.com | @romangram_com