#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_101
جاي بقيه خالی كه بگن باز اعتماد به نفسم رفته بالا و از خودم تعريف می كنم...
البته كه حق با اوناست و كلا خود شيفته و خود برتر بينم، اينو مشاور بهم گفت، البته تشخيصش كار سختی نبود و خودمم ميدونستم...
اومدم برم بيرون كه باز كشيده شدم طرف اتاق نفس، دلم نيومد بدون خبر گيري ازش برم، می خواستم ببينم بهتره يا نه.
در زدمو با صداي بفرمايينش رفتم داخل.
اصلا به روي خودم نياوردم كه بحثمون شده بوده...
من: بهتري؟
نفس: آره ممنون، ديشب خيلی زحمت كشيدي.
من: خدا روشكر، من رفتم خداحافظ.
آتنا: خداحافظ مراقب خودت باش پسرم.
نفس: خداحافظ
با همين يه دقيقه ديدنش كلی انرژي گرفتم و تا شب شارژ بودم...
خداروشكر كه مامان آتی بود و گرنه دوباره حتما دعوامون ميشد.....
يه راست رفتم شركت و تا بعد از ظهر كاراي عقب افتادمو انجام دادم.
قراره بزودي يه شعبه بزرگم توي مشهد افتتاح كنيم.
تقريبا از يه هفته ديگه كارا شروع ميشه، منم تهرانمو فقط واسه افتتاحيش ميرم.
جانشين آقاي موقرو فرستادم تا كارها رو پيگيري كنه و گزارش لحظه به لحظه بده بهم.
پسرخوب و كار بلديه ،بهش اعتماد دارم و اگه كارها خوب پيش بره شايد مدير شعبه مشهد بذارمش.
خلاصه كه بعد از ظهر ساعتاي شيش از شركت زدم بيرون، می خواستم برم خونه ولی با يادآوري نفس پشيمون شدم...
رويارويی باهاش برام خيلی سخته، بايد سعی كنم ازش فاصله بگيرم و كمتر ببينمش، اينجوري شايد بتونم حسمو بهش تغيير بدم... من نبايد عاشق بشم...!!!
romangram.com | @romangram_com