#منشی_مدیر_پارت_237
-خبرا که پيش توئه از بهمن چه خبر اومدن؟
-يعني تو نمي دوني؟
در حاليکه مي خنديد گفت:مامانش که ازت خيلي خوشش اومده.
-ولي مامانم که اصلا راضي نبود علا الخصوص که بهمن به جز سلام و مرسي خدانگهدار حرف ديگه اي نزد يعني شايدم مي خواست حرف بزنه ولي مامانش اجازه نمي داد.
-اره يه کم پر حرفه.
-يه کم نه خيلي کم.
الناز در حاليکه خودش را براي رفتن اماده مي کرد پرسيد:يعني ردش مي کني؟
-با اجازه جناب عالي و در حاليکه نگاهي به ساعت مي کردم گفتم:نيم ساعت مونده ها اصلا چه معني داره که ادم نيم ساعت زودتر از محل کارش بيرون بره؟چرا کم کار مي کني؟چرا وجدان کاري نداري؟چطوري پولي که براش زحمت نکشيدي از گلوت پايين ميره؟
-مثل اب خوردن شايدم راحتتر........تا فردا رمينا خانوم.
دستي تکان دادم و گفتم:خدا نگهدارت باشه ولي سعي کن موقعي که خواستي از خيابون رد بشي زياد به اين طرف و اون طرف نگاه نکني تا بالاخره يه تصادفي کني که من از شرت راحت بشم.
الناز در حاليکه مي خنديد گفت:خدانگهدار تو ديوونه ام باشه و رفت.
از شرکت خارج شدم که صداي زنگ تلفن همراهم بلند شد دکمه را فشردم و گفتم:بله
با شنيدن صدايش تازه فهميدم که چقدر دلم برايش تنگ شده.در حاليکه سعي مي کردم انهگ صدايم طبيعي باشد گفتم:سلام حالتون خوبه؟
romangram.com | @romangram_com