#منشی_مدیر_پارت_236

در حاليکه هول شده بودم گفتم:ببخشيد يه لحظه حواسم پرت شد.

-اشکالي نداره........حالا چي دوست داري برات بگيرم.

با گيجي گفتم:براي من؟

-اي بابا گفتم اگر همون طور عقيده داري جواب مثبت گرفتم برات يه هديه حسابي مي خرم حالا چي دوست داري؟

دوباره حرصم گرفت و بلافاصله گفتم:هيچي...يعني نيازي نيست دست و دلبازي کنيد.

-چرا؟

-به هزارو يک دليل.

-من هميشه عقيده دارم که اخرين دليل قانع کننده ترين دليله پس تو همون اخري رو بگو.

-تينا از اين کار خوشش نمياد

-به تينا چه ربطي داره؟

در حاليکه پياده مي شدم گفتم:کي بود مي گفت خدا کنه دختر مورد علاقه ام از جريان کادوي تولد چيزي نفهمه.....به هر حال من هيچي نمي خوام.

-ولي من بايد برات هديه بگيرم.

با عصبانيت نگاهش کردم و دهانم را باز کردم تا جوابي به او بدهم که با وحشتي ساختگي گفت:البته اگر اين جوري منو نگاه کني برات هديه نمي گيرم و در حاليکه مي خنديد جلوتر رفت.

به محض ورود به شرکت با الناز روبرو شدم.با عجله به او سلامي کردم و رد شدم.ولي با صداي الناز که به نام مي خواندم به عقب برگشتم و گفتم:الناز جان الان کلي کار دارم سرم که خلوت شد ميام اتاقت و بي انکه منتظر جواب او بمانم شتابزده به اتاقم رفتم و يکراست پشت ميز کارم نشستم و مشغول به کار شدم و زماني به خود امدم که يک ساعت تا پايان ساعت اداري باقي مانده بود.دفتر مقابلم را بستم و به اتاق الناز رفتم.

-چه عجب بالاخره اومدي.

-به خدا خيلي کار داشتم........خب چه خبر خوبي؟

romangram.com | @romangram_com